محل تبلیغات شما



خب اون ماجرای کار کردن و بهتر بگم حمالی بنده در باشگاه عنتر خانم تموم شد با دعوا و با اینکه اونا پول منو خوردن خدا انشالله به کمرشون بزنه

بهشون گفتم من نمیام دیگه اونا هم. گفتن غلط کردی باید بیای منم گفتم. نمیام از اونجایی که یه عنتر آقایی اونجا کار می‌کرد و روم. کراش زده بود و داشت اون عنتر خانوم گفت اگه نیای منم میرم به بابا مامانت میگم تو با این روابط شخصی داشتی 

منم کفری شدم با بابام و رها رفتیم اونجا اونا هم دستاشون میلرزید و از طرفی هم گفتن پول. نمیدیم خسارت به ما زدی منم گفتم با خودم سسسسسگ خور اصلا نمیخوام 400 تومن مونده اونم بخور تو آشغال 

شماره بابامو گرفت دوست نداشتم بهش بده 

الهی خدا ازشون نگذره و الهی به حق علی به خاک سیاه بشینن. 

یادتون باشه هیییچ جا و هیییچ وقت نذارین با کسی که باهاش کار میکنین صمیمی شین و به اونا رو ندید. 

خدا رو شکر تموم شد الهی به حق علی خدا بزنه به کمرشون. 


خیلی ساده ام
ساده لوح
بدبخت و تنها اونقدر تنها که هیچکس رو ندارم حتی بهش فکر کنم که بهش بخوام پیام بدم بیاد باهام حرف بزنه و درد و دل هامو گوش بده فقط و فقط اونقدر که سرمو بذارم روی شونه اش گریه کنم بدون اینکه حرف بزنه فقط گوش بده
گوووش بده و تهش هم حق رو بده به من
هیچکس منو دوست نداره.
من تنهام خیلی تنها خسته‌م خیلی خستهههه از خستگی و تنهایی پناه میبرم به تختخواب و ساعت 9 میخوام خودمو بخوابونم
چشامو میبندم و به هیچکس و هیچ چیز فکر نمی‌کنم تا خب ام و خاموش بشم، شاید یا چند ساعتی که خوابم  و یادم. میره چیه ماجرا وقتی بیدار میشم هم یادم رفته باشه،
متنفرم از خودم
از همه آدم ها
ای کاش آدم. نبودم،
ای کاش درخت بودم، یا حتی یه حیون، یا جای دور خارج از دسترس آدم ها برای خودم زندگی میکردم و بزرگ میشدم و میمردم و راحتتتت
خسته ام نه؟ چرت و پرت میگم نه؟
باید برم دوباره جلسه های مشاوره دانشگاه،
شاید مشکل روانی دارم،
شاید مثلا بیماری تنفر از آدم ها دارم یا مثلا نمیدونم هرچی،
شاید باید دارو بخورم
شاید روانی ام و آنقدر حالم بده که باید برم تيمارستان بستزی شم.
باید شنبه حتما برم وقت مشاوره بگیرم.فکر.میکنم دارم. تموم. میشم ،
مثل شمغ و اینا نه ها مثل خودم مغزم.
آدم های ذیگه چجوریه مغزشون؟ ساکته؟ مال من یکی که خیلی حرف میزنه خفه نمیشه یه دم.
روانشناس داریم اینجا؟ کسی میدونه چه مرگمه؟


هفته ناجالبی بود ! با دعوا با صاحبکارم سر موضوع پول و ادامه ندادن من شروع شد و با سمرما خوردگی داره تموم میشه !!! کلاس این ترم فرانسه رو فوق فشرده برداشتم یعنی سه رو زدر هفته هر جلسه 3 ساعت :)) حس خوبی دارم بهش البته هنو زشاید فعلا سختی و طولانی بودنش اذیتم نکرده .

آبان از راه رسیده و اگه مهر رو بذتری اول آبان میشه مهربان :))) خیلی قشنگه دوستش دارم پاییزو !!!

هفته آینده خیلی سرم با دورهمی و مهمونی گرمه 

شنبه : دورهمی با بچه های شاخه و علی و زهرا و سجاد و اینایی که رفتن تهران و الان برای تعطیلات برگشتن !

یکشنبه و دوشنبه کار خاصی نیست 

سه شنبه مهمونی خونه مامان یو دیکچه پزونه ( دیکچه یه غذای مشهدی مثل شیر برنج یا شله زرده خلی خوشمزه است )

چهارشنبه تولد محیا است باید برم خونشون ( احتمالا برم آزاد شهر از سعادت براش چیزی بخرم )

پنجشنبه هم که روز موعود جشن فارغ التحصیلی مونه :)))) 

این هفته خیلی اتفاق قراره بیوفته!

هفته گذشته هم یه دورهمی دخترونه با بچه های آزمایشگاه برای صرف صبحونه داشتیم ، یا زن عمو آرمین و مامان و محمدرضا هم از طرف مدرسه این دوتا جینگول رفتیم پارک خورشید پیاده روزی و صبحونه :) خوش گذشت .

راستی فیلم بی بی درایور رو دیدم مخیلی قشنگ بود و این فیلم جدید مرد عنکبوتی :))


میخواستم از بشر دو پا بنویسم که وقتی حقوقش را نمی‌گیرد چقققدر بی حال می‌شود و دیگر دل و دماغی برای کار کردن پیدا نمی‌کند، اینکه دیگر دوست ندارد سرکار برود و به نظرش بی فایده است.
اما وقتی بیشتر فکر کردم دیدم شاید فقط من اینجوری هستم و تمام بشر دو پا این ویژگی را نداشته باشد.
از صبح تا به حال دل سرد شده بودم حتی به صاحب کارم گفتم سرکار نمی آیم، به دلایل شخصی! (حتی ساده ترین اتفاقات هم برایم دل سرد کننده بنظر می‌رسند)
وقتی به زحمت تلاش میکردم که کلاس عصر امروزم را کنسل کنم، به هر بدبختی بود زنگ بزنم،تلفن‌ شان در دسترس نباشد و من مجبور شدم همین چند دقیقه پیش بلند شوم و با اکراه سر کار بروم!!!
گوشی ام را برداشتم بالای صفحه led پیامک چشمک میزد،
بی حوصله گوشی را باز کردم پیامک بانک بود.
خیلی نبود، حتی از طرف صاحب کارم هم نبود، از حلتمرین های باقی مانده دانشگاه‌ بود ولی انگار جانی تازه گرفتم،
غلط نیست که از قدیم گفته اند تا عرق کارگر خشک نشده باید حقوقش را داد. درسته من کارگر نیستم اما یه جور حقوق بگیرم و میلیون ها نفر حقوق بگیر دیگه توی این جهان زندگی می‌کنند پس. ؟
پس شاید من تنها بشر دو پایی که وقتی حقوقش را نمی‌گیرد دل و دماغی برای کار ندارد نباشم!!


امروز روز خوبی بود ! با خنده ! با درس عبرت ، یکمی دلهره و کللللیییی انرژی مثبت و شادی

صبح لبه جدول ها راه میرفتم و آهنگ بی نظیر رو گوش میدادم !!!! (( عاشق کافه است عاااشق بااارون ))

یعنییی من عاشق پاییز نازگوگولییی امممم انقدر دلبررره !!! با نارنگی ارنجی و خوشبو !!! مربای به !!! هوای خنکی که دلت میخواد آستین هاتو بکشی پایین  و دستاتو  گرم کننیییی :))))اصلا پاییز یه بویی میده !! نمیده ؟؟؟ قشنگ میفهممش  شما چی؟؟؟ باید توی این  پاییز برم پردیس کتاب :) غرق شم بیام بیرون تاریک شده باشه هوا ( دم دم های ساغت 5  نیم  برم سینما هویزه فیلم رد خون رو ببینم :))) حتماا اینکارا جزو برنامه ام هست :)) قولل به خووودم !!!

صبح رفتم دانشگاه دکتر اکبرزاده گفت پیش داداش ام بری حتما هر  هفته گزارش بدی از پروژه ات که چیکار میکنی!!! گفتم من هروقت میرم یا جلسه دارن یا نیستن !!! گفت اره داداش امو میشناسم واسه همین میگم برو حتما پیشش!!

دیگه عصری رفتم باشگاه داداش کوچیکه آقای م  رفته بود زودتر از من کلید باشگاه رو از مغازه لبنیاتی رفته بود سکته زدم وقتی گفتم سلام میشه کلیدو بدید؟ گفت یه آقایی همین چند دقیقه پیش اومد کلیدو گرفت رفت !!! یعنییی گفتم بسم الله یعنی کی بودههههه؟؟؟ میترسیدم برم تو !!آخه قرار نبود اون بیاد !!!!

خلاصه کلاسمم تشکیل نشد دست از پا دراز تر برگشتم خونه !! توی راه توی اتوبوس غروب و رنگ نارنجی آسمون رو نگاه میکردم و خووووشگلترین صحنه بود اونموقعععع !!!! :))))

 


پشت میزم نشسته ام !!!

به دیروز فکر میکنم ! به حرف های زده شده و حرف های شنیده شده ! از آقای م که چشماش تیک گرفته بود و سرخ شده بود 36 ساعت نخوابیده بود و ممانعت میکرد در برابر دکتر رفتن و حرف های خانم م که دعوام کرد و گفت تو چرا اسم منو آوردی که فلان حرفو زدم !!!! 

از تیکه هاشون به من که با لیسانس نمیتونی یه برنامه ریزی بکنی واسه کلاس های بچه ها !!!!

خسته شدم از اینکه همش ازت انتظار دارن بهترین باشی و بهترین رفتار، بهترین کار و از همه مهتر سریع هرچی مد نظرشونه رو انجام بدی !!!

اینکه یه عده مثل آقای س که چند ساله توی آزمایشگاه کار میکنه انتظار داره وقتی به من میگه ولتاژ رو با دیفرنشیال امپلیفایر بکن بین 3.3 و 0  همونجا جیرینگی انجام بدم ! بعدش هم دو قورت و نیمش باقیه و باهام حرف نمیزنه !!!!!!

صبح مسابقه خانه ما رو نگاه میکردم ! چقدر شاد ان واقعا !!!! حقیقتا همیشه همینجوری خوشحال و دوست داشتنی ان باهم ؟؟ یا فقط جلوی دوربین اینجوری بودن ؟سری بعدی مسابقه مشهده !!!

بابا همش میگه فلان جام درد میکنه ، فلانم بهمانم من دارم میمیرم !!! مامان هم بهش میگه به جای اینکه نذاری خانواده ات ناراحتشن همش میکگی دارم میمیرم !!!

لپ تابم جلو ام وا مونده و منو نگاه میکنه !!!

دفتر ها و کتاب هایی که گوشه اتاق منتظر هستن تا من جمعشون کنم و بذارم توی کمد دیواری !!!

3 تا ترک آهنگ رد شده !!!!

 


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها